تبليغاتX
نُت هاي صورتـــي

دلم گرفته و آیینه ها نمی فهمند . . .

 

ببند پنجره ها را / تمام درها را

ببند راه خبرچینی خبرها را

 

ببند پلک و بگو چای تازه دم بکنم

کنار هم بنشینیم و دردسرها را ...

 

نه روزنامه چرا ؟ من برات خواهم گفت

نخوانده تیتر تمام خبر مبرها را !

 

نگاه کن به من و سعی کن به خاطر من

شبانه جای خطرها و بی خطر ها را ...

 

به جای تخت به آغوش من پناه آور

مکش به شعله دل چوبی شجرها را !

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 11:21 | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 •

---------------

 

به : دل هايي كه قرار بود اين هفته به دست آوريم اما شكستيم لرزانديم و نگران كرديم

 

هفته اي كه گذشت هفته ي تو بود

و من و ما و همه به همه چيز فكر كرديم جز تو

حتي صدا و سيما هم به تو فكر نمي كرد

وقتي اتوبوس هاي در آتش سوخته را نشان مي داد

و شيشه هاي از خشم شكسته را

نگران نباش عزيزم مادرم مامانم ماماني

يكي بيايد اين تلويزيون را خاموش . . . ! ! !

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

و به : تــــــو که هنوز و همیشه ...........

 

چه فرقي مي كند احمدي يا موسوي يا هر اسم ديگري كه نمي دانم

من توي اتاق سه در چهاري زندگي مي كنم

كه رئيس جمهورش تو

رهبرش تو

همه اش تويي

درش تو

ديوارش تو

پنجره اش تويي

من روي برگه ي تعرفه ام

 با خودكاري كه جوهرش هيچ وقت پاك نمي شود

نوشتم : تــــــــــــــــــــو

 

رئيس جمهورم ، رهبرم ، همه ام

آبم ، خاكم ، وطنم

از خانه كه بيرون مي زني من دلم مي لرزد

و همه اش نگرانم

كه یکی بیاید وطنم را

                  رهبرم را

                  و سكوت روزه ات را . . .

          

   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نشسته ام كه بيايي مداد جادو را . . .
دو چشم را ، مژه ها را ، کمان ابرو را . . .

كه من به طرز عجيبي به بوم زل بزنم
كه تو بخندي و عطر نجيب ليمو را . . .

كه مست عطر نجيبت به كوچه ها بزنم
و هر طرف كه سرم را . . . دو چشم آهو را . . .

تو نيستي و كسي شانه هاش مي لرزد
كه شانه هاي تو وقتي كه نيست زانو را . . .

و او هنوز و هميشه به عشق محتاج است
نشسته است بیایی غزل غزل او را . . .

و عشق بازي تقدير بي خيالي كه
هميشه ديرتر از دير نوش دارو را . . .

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 14:42 | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 •

می روم اما . . .!

 

مي بُرم از تو نه اما كاملن

كاش دنيا دست ما را كاملن . . .

 

مي روم اما نگاهم مانده است

روي چشمت با دلم جا كاملن

 

با تو گفتم فكر برگشتن نباش

پس چرا من . . ؟ من خدايا كاملن . . ؟

 

كاش آن روزي كه گفتي بعدِ من

خوب خواهي بود آيا كاملن ؟

 

واقعيت را به تو مي گفت دل

يا نمي گفتش اقل : ها كاملن !

 

بعد اين مدت يقينن رفته ام

رفته ام از يادت آقا كاملن

 

كاش مي شد يك شبي يا ساعتي

يك شبي يا ساعتي ما كاملن

 

مي روم اما دلم جا مانده است . . .

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلم پر است پر از حرف هاي معمولي

بيا مرا ببُر از حرف هاي معمولي . . .

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- می روم اما

- باز که گفتی اما

- خب نمی گم

- خب بگو

- خب

-

-

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 17:28 | دوشنبه هجدهم خرداد 1388 •

نمی توانی رفته باشی

 

نمی توانی رفته باشی وقتی هنوز نشنیده باشی "دوستت دارم "

و اگر شنیده باشی "دوستت دارم"  نمی توانی رفته باشی

چه ساده محکومی به ماندن وقتی دوست داشته باشی یا دوست داشته باشند !

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 15:55 | دوشنبه یازدهم خرداد 1388 •

روی بوم چشم هایم

 

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال تست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

روی بومِ چشم هایم دریا سفید است ساحل قهوه ایست  و من سیاه روسیاه که مثلاً ایستاده ام آمدنت را به انتظار . . .

 

تا بیایی روی دریا قایقت را می کشم

انتظار چشم های عاشقت را می کشم

 

روی بوم از هر طرف ساحل به ساحل می دوم

رد پای عاشق نالایقت را می کشم

 

تا بدانم عشق یک احساس بی برگشت نیست

سمت ساحل موج موج ِ هق هقت را می کشم

 

تا بیایی هفت دریا را چراغان می کنم

آسمان چشم های ناطقت را می کشم

 

گوشه ای از بوم را با نقطه چین پر می کنم

انتظار عاشقان صادقت را می کشم . . . .

                                                

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 15:13 | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 •

وا + بسته !

 

ديگر درون مشت شما جا نمي شوم

بانوي مهربان تو آقا نمي شوم

 

گم كرده اي مرا و نه پيدا نمي كني

در صحن چشم هاي تو پيدا نمي شوم

 

ديگر هزار بار هم كه بيايي به احترام

يك بار هم براي شما پا نمي شوم

 

اين بوم خسته را بشِكن طرح نو بريز

مجنون بي جنون برو ليلا نمي شوم

 

من خسته ام ببخش سرم درد مي كند

ديگر حريف اين همه غم ها نمي شوم

 

من را ببخش دردسرت داده ام برو

هرگز نترس بي تو كه . . . تنها ن مي . . .

 

اصلاً حساب من از ديگران سواست

من درهمم براي تو مأوا نمي شوم

 

19 / آبان / 87

 

ديگر از عشقي نخواهم دم زدن

زخم آكندن سپس مرهم زدن

تيشه ام را مي گذارم مي روم

تا به كي خواب تو را بر هم زدن . . .

 

پی نوشت :

۱- خستم

 دفعه ي اولم نيست

به هم ريختم

دفعه ي اولم نيست

مي خوام بپرم

مي خوام رها شم

مي خوام تو نباشي

رهام كن نترس دفعه ي اولم نيست . .

 

۲- تا حالا به معني وابسته فكر كردي

وا + بسته

يعني بسته آزاد بودن  

يعني آزاد بسته بودن

مثل پرنده اي كه تو قفسه / قفسي كه درش بازه /  و پرنده اي كه نمي پره

مثل من !

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 18:8 | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 •

هديه ي تولد

 

بخند تا بزنم زير گريه زيرا كه . . .

دلم گرفته و بايد بداني اين را كه -

 

- هميشه بين من و تو سه روز فاصله است

هميشه بين من و تو سه روز تنها كه . . .

 

براي از تو بريدن دليل مي خواهم

مرا ببُر ز خودت يا ببَر به آنجا كه . . .

 

چقدر خسته ام از اين سوال ساده ي تو

پري خانه من مي شوي و يا . . يا كه . . .

 

چه فايده كه بگويم بله بله حتماً

چه فايده كه رضايت نداده بابا كه . . .

 

براي از تو بريدن دليل مي خواهم

بخند تا بزنم زير گريه زيرا كه . . .

 

 

تولدت مبارك مهربونترين

ببخش كه هديه ي تولدت . . .

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 15:29 | جمعه چهارم بهمن 1387 •

من و بهمن . . .

 

من كه مي خواستم پا به دنيا بگذارم مي ترسيدم

بهمن اما دفعه ي اولش نبود

من و بهمن در يك روز متولد شديم

بهمن دست هاي مرا توي دست هايش گرفت و آمديم

او كه آمد برف مي باريد

من باران

دلم مي خواست من هم برف مي باريدم

او مي گفت : تو برف هاي مرا آب مي كني

                 يخ هاي مرا آب مي كني

او مي گفت : تو . . . تو . . .

و حرفش را مي خورد

و بغضش مي شكست

و دوباره برف . . .

و من باز باران . . . . . .

 

هر چقدر تلاش كرديم نتوانستيم بيش از يك مصرع براي خودمان غزل بسراييم !

 

بهمن آن گاه كه غلتيد مرا هم آورد . . .

 

 

اي سيمگون رخت به سپيدي نشان برف

خويت به سان آتش و رويت به سان برف

 

اي تازه گل كه در مه بهمن دميده اي

نشكفته جز تو لاله و گل در ميان برف

 

در فصل برف بزم جهان گرمي از تو يافت

آتش شنيده اي كه بود ارمغان برف

 

چون برف را به روي لطيف تو نسبتي است

اي جان عاشقان منم از عاشقان برف

 

پشتم خميده ماند ز بار گران عشق

چون شاخه ي ضعيف ز بار گران برف

 

مولود بهمني تو و نامهربان دلت

آموخت سردي از دل نامهربان برف

 

اشكم كند حكايت باران بهمني

گر سرد مهري تو كند داستان برف

 

تا كي به اشك ديده ي من خنده مي زني

مانند آفتاب به اشك روان برف

 

جان مرا چو مهر فروزنده گرم كن

كاندر غم تو موي رهي شد به سان برف

رهی معیری

 

اين شعرو سال ها پيش روز تولدم هديه گرفتم

خيلي دوسش دارم

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 13:35 | سه شنبه یکم بهمن 1387 •

شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام با سر نیشتر خاطره ای باز شود

به : حال و روز اين روزهام

     به : خودم

          به : خستگي هام

               به : دلتنگي هام

خوشم كه حال خودم را خودم نمي فهمم

چه بوده ام و چه حالا شدم ؟ نمي فهمم

چقدر دختركان برنزه مي بينم

گمان كنم بله حتمن مدم نمي فهمم

 

خسته ام

 

خسته ام از نگاه باراني

چشم هاي سياه باراني

 

عشق يك اتفاق معموليست

زير اين سرپناه باراني

 

بغض يعني غرور يعني من

خنده ي قاه قاه باراني

 

بغض يعني دو تا پرنده جدا

پشت دو راه راه باراني

 

حال من خوب مي شود تنها

بغل تكيه گاه باراني

 

ابر ، پاييز ، واي يادش رفت

باز يارم كلاه ، باراني

 

7 / دي / 87

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 20:19 | شنبه هفتم دی 1387 •

مادر بخوان از چشم هایم . . .

مادر بباف آرام گيسوي ترم را

يادم بده تا گيسوان دخترم را . . .

 

يادم بده وقتي دلش مي گيرد از غم

بايد چگونه دور او بال و پرم را . . .

 

يادم بده تا عاشقش باشم هميشه

حتي اگر با سنگ هر حرفش سرم را . . .

 

يادم بده هر شب در آغوشش بگيرم

از چشم هایش دوست دارم مادرم را  . . . !

 

يادم بده هرگز نرنجم ، آه يعني

بايد نرنجم او كه دارد باورم را . . . ؟

 

مادر ببخش آرام جانم ، مهربانم

تا بعد تو من هم همينسان دخترم  را . .

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 19:53 | جمعه بیست و چهارم آبان 1387 •

بنویس تا به معجزه ایمان بیاورم

 

می نوشم از آسمان غزل را با نی

 

این چشمه ی شیرین عسل را با نی

 

دیوانه چو دیوانه ببیند . . . آری

 

بنویس برایم این مثل را با نی

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 12:30 | جمعه دهم آبان 1387 •

محكوم به حبس ابدي توي خيالم

 

 

 

محكوم به حبس ابدي توي خيالم

 

تا من به تو و عشق تو هر روز ببالم

 

 

ديوانگي ام دست خودم نيست عزيزم

 

من عاشق افكار نسنجيده و كالم

 

 

اين ترس كه افتاده به جانم عددي نيست

 

من صفرم و خنثي تر از آنم كه بنالم

 

 

من وارث يك بقچه پر از شعرم و تقدیر

 

پيغام نیاکان مرا بسته به بالم

 

 

در گردش پرگار دو تا دايره افتاد

 

در عمق دو تا چشم پر از قهوه و فالم –

 

 

- در عمق دو تا دايره سرگشته شدن بود

 

در عمق دو تا دايره افتادم و حالم –

 

 

- بسته است به احوال دو تا پلك قشنگت

 

چون بسته شود ميرم و چون باز بنالم

 

                                                           زينب اميرخاني

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 18:11 | پنجشنبه هجدهم مهر 1387 •

غزل تولد

در من غزلي شكل دو چشمان تو گل كرد

 

 

تا مشكي چشمان غزلخوان تو گل كرد

 

 

 

آغاز زمين محو تماشاي شما بود

 

 

تا برج حمل بر كف دستان تو گل كرد

 

 

 

آن شاعره ي مست كه آزادترين بود

 

 

زان لحظه كه افتاد به زندان تو گل كرد

 

 

 

پاييز كه تكرار غم انگيز جهان بود

 

 

تا عطر تو پيچيد در آن  ‌جانِ تو گل كرد

 

 

 

آن قدر غزل باب دلت بود كه ديدم

 

 

احسنت به روي لب خندان تو گل كرد

 

 

 

   

 

                  

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 11:36 | جمعه پنجم مهر 1387 •

سلام شاه غزل

سلام شاه غزل ، چشم مشكي زيبا

 

دلم گرفته از اين بيت هاي بي معنا

 

 

كه بي اجازه تان مي چكد به دفتر من

 

هزار فكر و سخن بي اجازه بي پروا

 

 

براي خواب غزل هاي خسته فكري كن

 

كه تشنه اند به شب هاي چشم هاي شما

 

 

بيا و خواب مرا با ستاره تزئين كن

 

و با هزار ترانه و با هزار نوا

 

 

نشسته ام به تماشاي چشم هاي شبت

 

خيال چشم تو و ذهن شاعرانه ی ما

 

 

براي ديدنتان بي قرار مي آيم

 

درست لحظه ي بايد ، كنار كوچه ي هر جا

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 8:37 | جمعه هشتم شهریور 1387 •

دختر پاييز

پيشكش به چشم هاي مهربون مهربونترين دوست دنيا

 

 

 

به : گلي عزيزم كه خيلي دوسش دارم

 

 

 

 

سلام حضرت مونس كه دوستت دارم

 

 

چقدر حوصله داري و دوستت دارم

 

 

 

چقدر خاطره هايت شبيه حال من است

 

 

هميشه پيش مني وه چه خوش به حال من است

 

 

 

براي لحظه اي از ياد بردنت سخت است

 

 

محمدي كه تو داري چقدر خوش بخت است

 

 

 

قسم به معجزه ي پاك آشنايي ما

 

 

كه غير عشق نرويد ز آشنايي ما

 

 

 

هميشه پيش نگاهم نگات مي رقصد

 

 

هميشه توي خيالم صدات مي رقصد

 

 

 

هميشه ذهن من از چشم هايتان لبريز

 

 

شما كه دختر شرقيد و زاده ي پاييز

 

 

 

شما كه وقت حوادث مرا دعا كرديد

 

 

دوباره محض دلم عشق را صدا كرديد

 

 

 

مني كه از سفر عشق خسته بودم و خرد

 

 

كسي دوباره صدا كرد و تا كجا كه نبرد

 

 

 

دوباره توي سرم ياد دوست افتاده

 

 

دو چشم مشكي زيبا كه اوست افتاده

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 22:30 | یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 •

غزل گريه

به روي شانه هاي شعر مي بارد نم گريه

و آتش مي زند جان را دوباره مرهم گريه !

 

دوباره فتح اقيانوس ، اقيانوس چشمانم

كه در آن نصب مي گردد دوباره پرچم گريه

 

و با فتحي چنين مشكل تعجب نيست مي بيني

هميشه گرم گرم گرم مي باشد دم گريه

 

و هق هق هاي پي در پي  و هق هق هاي پي در پي

زبان راز گفتن ها براي محرم گريه

 

سلامم را بدون پاسخی با گریه پاسخ داد

همان مردی که یارش را در آغوش غم گريه . . .

 

به دندان وا نمي شد را خودم با دست وا كردم

چه آسان وا شدي امشب كلاف مبهم گريه

                                                           اميرخاني

 

 

 

شعر درخواستي :

 

براي دل گنجشك كوچولوي مهربون خودم كه ازم شعر شاد خواست

 

به : سحرم كه تا هست غمي ندارم

به : همه ي لحظه هاي با هم بودنمان

 

زمان به ساعت شماطه دار مي خندد 

دقيقه هاي قشنگي كه يار مي خندد

 

صفوف ساده ي مژگان كنار مي رود و

به زير پلك قشنگش بهار مي خندد

 

و قاب عكس قديمي كه دوستش دارم

گرفته يار مرا در حصار مي خندد

 

سه شنبه هاي صميمي ، سه شنبه هاي اصيل

كه يار توي كلاس سه تار مي خندد

 

چه مي شود كه ببينم به خواب خوش يك شب

سحر گرفته بليط قطار مي خندد

 

قطار قابله اي كه فراق مي زايي

براي آبجي سحر جون وصال . . .   

                                       . . . مي خندد 

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 13:1 | سه شنبه یکم مرداد 1387 •

دلم گرفته

. . . يك روز كه حوصله داشته باشم

 

خنده دارترين قصه ي دنيا را درخنده دارترين روز دنيا به خنده دارترين شكل ممكن

 

در گوشت زمزمه خواهم كرد

 

 

 . . .  يك روز كه دلم نگرفته باشد

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 12:24 | دوشنبه هفدهم تیر 1387 •

بانويي كه نمي شناسمتان

اين روزها از فاطمه زياد نوشته اند و زياد خوانده ايم

به بهانه ي شهادت به بهانه ي تولد

 

بانويي كه سال هاست نمي شناسمتان جز بين در و ديوار و جز به پهلويي شكسته

و جز آنچه تصوير كرده اند از زمان تولد و شهادتتان

چه مي گويند اين شاعران بي خبر از خويش در وصف تو و خاندان تو

آن ها كه خود را هم نمي شناسند چگونه از معرفت شما دم مي زنند ! ! !

 

سوار بر هودج مواج نسيم

واژه به واژه

بر شانه هاي شعر مي برند

تا به خاكت سپارند

در اعماق فراموشي

در اعماق غفلت

اين شاعران پر مدعا

 

كاش مي دانستم چگونه بايد تو را به وصف نشست بانوي برگزيده

 

###########################################

 

به : چشم هاي او كه شعر دوست ندارد !

 

وقف چشمت مي كنم امشب تمام شعر را

مي دهم امشب به چشمانت زمام شعر را

 

مي خرم ناز نگاهت را بگو آيا به چند

مي دهي اين چشم ها را اين همام شعر را

 

مي شود جام دو چشمانم لبالب از شراب

تا لبالب مي كني از عشق جام شعر را

 

من پياده تو سواره مي دواني تا كجا

اين منِ نقاش باشي اين رسام شعر را

 

شاعري چون چشم هايت هرگز از مادر نزاد

پيش چشمم وامكن اينگونه دام شعر را

 

از نگاهت كام مي گيرد در و ديوار و دشت

پس چرا هرگز نمي آيي كه كام شعر را _

 

_ چون عسل شيرين كني اي از عسل شيرين ترم

باشد اشكالي ندارد ، من سلام شعر را . . .

 

پي نوشت :

همام : پادشاه بلند همت ، مرد بزرگ و دلير و بخشنده ، نام يكي از شاعران معروف آذربايجان

رسام : نام نقاش معاصر بهرام گور ، رسم كننده ، نقاش ، نگارگر ، در ضمن رسام نام آهنگري معاصر اسكندر بود كه آينه را ساخت .

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 9:38 | شنبه هشتم تیر 1387 •

تصوير ابر و باد

   آن سوي دشت آن سر دريا سر قرار        چشمی طلوع كرده از آن سوي روزگار           

 

تصوير ابر و باد قشنگي كشيده يار

از چشم هاي قهوه اي من ادامه دار

 

تا چشم هاي مشكي پر رونقش ولي

دستي كشيده خط سياهي گلايه وار

 

ما بين چشم هاي من و چشم مشكي ام

خطي درست بين دو تا چشم بي قرار

 

من مي كشم دو چشم خودم را شبيه شن

تا دشت هاي يكسره آبي آبدار

 

آن سوي دشت آن سر دريا سر قرار

چشمي طلوع كرده از آن سوي روزگار

 

خط افق به رنگ سياه است و آه  اِ

خورشيدهاي مشكي خوشگل دو تا خمار

 

با آن شعاع مشكي اطراف چشم ها

خط وخطوط مشكيِ مواجِ تابدار

 

دل را به دست آبي امواج مي دهند

دو خرس قهوه اي نگاهم دو بي قرار 

 

تا قطب چشم هاي تو راهي دراز نيست

خرسِ سفيد مشكي من . . نه . . طناب دار

 

                                                            اميرخاني

 

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 11:26 | دوشنبه بیستم خرداد 1387 •

غزل انتظار

تو مي رسي و دلم را ، به گاهِ آمدنت

 

شبيـه فـرشِ طلايي ، بـه راهِ آمدنت

 

و پهن مي كنم از زير فرش چشمم را

 

كـه رو بـه رو نشـوم بـا پگـاهِ آمدنت

 

كه من كجا ؟ تو كجا ؟ يارِ رفته سفر

 

فقط اجـازه بـده بـا سپـاهِ آمدنت _

 

شبيه يك دو سه سرباز صفر باشم و بعد

 

تـمامِ مـن بشود جــان پـنــاهِ آمدنت

 

كه فاتحانه بيايي درون قلعه ي شب

 

كه بشكند بت و بت خانه گاهِ آمدنت

 

كه فتح عشق شود شهر خالي از احساس

 

و ظلم  زانـو  زنـد  پيش  شـاهِ  آمدنت

 

 

 

شنيده ام كه مي آيي درست جمعه ي بعد

 

خدا نكـرده نمـانــد بــه راه ، آمدنت

 

 

                                                 9/2/87       اميرخاني

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 12:51 | سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 •

خوش به حال من

شب به خواب چشم هایت رفت و آمد می کند

  

 روز  قبل  از  آمدن  اول  سلامت  مي كند

 

 

 با اجازه  با حيا  با شرم  وارد  مي شود

 

چشم تو وا مي شود از عقل غارت مي كند

 

 

شب دمش را روي كولش مي گذارد مي رود

 

در حضور چشم تو  حس حقارت   مي كند

 

 

در دل خورشيد هم آتش زدي خورشيد من

 

روزها خورشيد از عشق تو صحبت مي كند

 

 

گاه  ابري  شانه ات  را  گريه باران  مي كند

 

ابر تيره مثل من گاهي  جسارت  مي كند

 

 

گاه  آغوش  نسيمي  روي  تو  وا  مي شود

 

بي شك او هم دارد از قلبش اطاعت مي كند

 

 

خوش به حال عينك همرنگ چشمانت سياه

 

خوش به حالش دارد از چشمت حفاظت مي كند

 

 

خوش  به  حال  من  براي  فرصت  عاشق  شدن

 

خوش به حال شعر  دارد با  تو  صحبت مي كند

 

 

چشم هايم گونه هايم خيس باران مي شود

 

تا كسي يك لحظه از چشم تو صحبت مي كند

 

 

من حسود و بد دل و بد خواه و بد كين نيستم

 

ليكن اينجا عشق  بر  عقلم  خلافت  مي كند

 

 

پشت گوشي از صدايت  گوش  تا  پر  مي شود

 

چشم خيس از اشك بر گوشم حسادت مي كند

 

                                                                 زینب امیر خانی

 

                                             

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 19:11 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

چشم هاي تو

گفتی که کاش چون تو مرا ای دوست

 

گویا زبان شعر و سخن می بود

 

تا  قصه ساز  آتش  پنهانم

 

شعر شکفته بر لب من می بود

 

گویم به پاسخ تو که :

 

                              آیا هست شعری ز چشم های تو زیباتر ؟

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 18:42 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

دوستت دارم

... شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

 

    احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

 

    بگذار  تا  ترانه ی  من  رازگو  شود

 

    بگذار آنچه را  که  نهفتم  عیان  کنم

 

                                                   فروغ فرخزاد

 

!! نوشته شده توسط زينب اميرخاني | 23:32 | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 •

RSS